<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>حرفهای یک دل</title>
<link>http://27bahar.blogfa.com/</link>
<description>دست نوشته های یه دل</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 03 Dec 2009 14:06:10 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>پس چی شد؟...</title>
<link>http://27bahar.blogfa.com/post-23.aspx</link>
<description>سلام...  .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همسفر... .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالم خوب نیست ٬ درد همه ی وجودم رو گرفته... . وقتایی که حالم بد می شه ٬ با کسی صحبت&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نمی کنم ٬ ولی دلم لک زده برای اینکه صدات توی گوشم بپیچه... . زنگ می زنم ٬ ولی...... .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دقیقا زمانیکه که همه چی جوره واسه حرف زدن تو نقطه ضد میشی... . دستام سرده... چشمام یه &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چیزی مثه یه درد رو توی خودش جا داده... . دیشب که حرف زدیم و باز گریه کردم ٬ تو مثه همیشه &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نبودی... . نه... چی دارم می گم من... . تو مدتهاست خودت نیستی... . منم مدتهاست دستام رو&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به آسمون دراز شده تا یه بار دیگه خودت باشی... خودت... می فهمی؟... . همون همسفر... همون که&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتی خسته بود ٬ بازم واسه شنیدن حرفای من ثانیه شماری می کرد... . همون که یه روزی بهم گفته&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بود نوشته هایی که می نویسم ناجی زندگیش شدن... . همدمش شدن... . من تورو میخوام با همون &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مکالمه ها... نه حرفای پوچی که جدیدا می شنوم... . بزار گله کنم... به اندازه همه ی وقتایی که تا &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خواستم گله کنم ٬ آغوشت باز شد تا بیام طرف آغوش همیشه گرمت... . کجای کار رو اشتباه کردم که &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا مجبور شدم بیام و گله هام رو ازت اینجا بنویسم؟... . گفتی که چرا اینجا می نویسم ٬ آره؟... . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پس گوش کن... اونایی که دیشب شنیدی فقط یه سری دلایلم بود... . وقتی همه ی زندگیت رو بخوای&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خلاصه کنی و بنویسی ٬ کدوم قسمتاش رو می نویسی؟... . من انتخاب کردم و هر روز زندگیم رو &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نوشتم... . نوشتم تا حرفی توی دلم نمونه... با همه ی حرفایی که نوشتم باز خودم رو محدود می کردم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;که هر حرفی رو ننویسم... . ولی چرا؟... . بخاطر اینکه دلی رو نشکسته باشم... . ولی کی میگه حرف&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دل نوشتن باعث میشه دلی شکسته بشه؟... . عادت کردی ناراحت بشی... عادت کردی قهر کنی... .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عادت کردی بدون دلهره و اضطراب باشی حتی زمانیکه باید یه کمی دلهره داشته باشی... عادت کردی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;که آسوده زندگی کنی... . وقتی یه عالمه مشکل هم رو سرت آوار بشه ٬ باز هم همون آرامش توی &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وجودت هست... . ولی من نمی تونم مثه تو باشم... . بدترین اتفاقات توی این چند ماه افتاد و دم نزدم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ولی خود خوری که کردم که چرا و نباید می شد و فردا چه کنم و ... . شبایی که همه ی کارم شده بود&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فکر کردن و گاهی هم گریه تو کجای این دنیا داشتی زندگی می کردی؟... . شبایی که فکر می کردم به&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اینکه حالا آخرش چی میشه تو هفت پادشاه رو توی خواب داشتی می دیدی... . وقتی هم که ازت &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می خواستم کاری کنی ٬ می گفتی : خب تو بگو ٬ من چی کار کنم؟... . روزایی که می رفتم سراغ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;درس ٬ و کتابا رو باز می کردم ٬ باز هم می رفتم توی فکر ٬ آخر از خستگی خوابم می برد... . معنی &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;زندگی رو توی این یه سال و خورده ای نفهمیدم... . به قول یه نفر توی لحظه خوش بودم... و همین &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوش بودن توی لحظه بهم قدرت می داد که ادامه بدم... . از کوچکترین حرفی ناراحت شدی... ولی من&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با بزرگترین حرفها مجبور بودم سکوت کنم و وانمود کنم اتفاقی رخ نداده... . با خودم همیشه می گم که&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مهدی مثه کوه می مونه... صبوره... قدم خم نمی کنه جلو مشکلاتش... . که واقعا هم همیشه همین&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بوده... ولی من چه گناهی دارم؟... . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ببین... نگاه کن... من دیگه صبور نیستم... نمی تونم در مقابل همه چیز واکنش نشون ندم... . دیگه &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;واقعا نمی تونم وانمود کنم... . هر حرفی زدم توی این چند ماه آخر ٬ گفتی که نه٬ نمی تونی٬ نشد... .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چی می تونم بگم آخه؟... . بگم که کسی که تا دیروز بهم علاقه داشت چند وقت پیش حرفی رو زد و دلم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رو شکست ٬ ولی من گذاشتم رو حساب علاقه اش بهم؟... . آره؟ همسفر برم به همه اینو بگم؟... . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مگه بهت نگفته بودم که با همه ی آبرویی که دارم ٬ دارم قدم برمی دارم؟... . پس چی شد؟... . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;قدمهات سست شدن؟ داری جا می زنی؟... . هر کاری می خوای بکنی ٬ بکن... ولی بگو و برو... .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همین... .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG height=536 src=&quot;http://images.google.com/url?source=imgres&amp;ct=tbn&amp;q=http://s5.tinypic.com/1581myp.jpg&amp;usg=AFQjCNEUHTBzXQ_Iw6OTEshtpvfozXmd2g&quot; width=476&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 03 Dec 2009 14:06:10 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=27bahar&amp;postid=23</comments>
<dc:creator>27bahar</dc:creator>
<guid>http://27bahar.blogfa.com/post-23.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تو...</title>
<link>http://27bahar.blogfa.com/post-22.aspx</link>
<description>سلام... .
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دلم می خواد حرف بزنم... اینبار متفاوت تر از همیشه... برای ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;***&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;سلام ... . هنوزم گاهی می خندم... . اینجا همه ی روزا بوی عشق داره... اینجا برف و بارون و گرماش&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;و حتی برگ ریزونش واسه من عشق رو یادآوری می کنه... . اینجا هنوزم من می تونم نفس بکشم...&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;اینجا من عاشقم... . از وقتی که من خواستم زندگیم تغییر کنه ٬ خدا یکی رو بهم داد که همیشه &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;هست... با خنده هاش می خندم ٬ با گریه هاش گریه می کنم ٬ با مشکلاتش غمگینم ... . اینجا ما &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;عاشق همیم... . عاشق همه چیز... . گاهی عاشق در و دیوارای شهر... گاهی عاشق قژقژ صدای پای &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;هم روی برفها... . همیشه هم عاشق هم... . تازگی ها عاشق شدم... عاشق صدای صفحه کلید... . &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;تق ٬تق٬ تق٬ تق ٬ تق... اینجا همه چی واسه من و همسفر خاطره است... من می نویسم... اون &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;سکوت می کنه... . تا حالا نشده گله کنه... حرفی نمی زنه...  مثل کوه می مونه... گاهی هم مثل &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;رود... . وقتی می بینم هست ٬ وقتی صداش توی گوشم می پیچه ٬ وقتی می خنده یا هم وقتی قهر &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;می کنه ٬ خدا رو شکر می کنم که بازم هست... که اگه نبود شاید هیچوقت اینقدر نمی تونستم عاشق&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;باشم... . می دونی ٬ من اونو دوستش دارم... . وقتی هست ٬ امیدی هست واسه زندگی کردن... .&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;می دونی چند بار همین چند ساعت نوشتم و پاک کردم و از نو نوشتم؟... . نمی دونم چی رو بنویسم...&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;فقط امروز که بهت گفتم حرفاتو به کسی نزنی و تو دلت نگه داری ٬ تنها واسه این بود که یاد بگیری بدون&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;کمک زندگی کنی... خودتو از حرف خالی می کنی خوبه... حس قشنگیه... ولی وقتی یکی حرفهای دلت &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;رو ٬ اونایی که می خواستی بشه رو بدونه ٬ شاید هیچوقت موفق نشی... .  یاد بگیر زندگی کنی... اون &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;روز که نشستی گریه کردی ٬ نمی دونستم چی بگم... یادته چی گفتم آخر؟ ... . گفتم : ستاره ها &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;می شکنند می شوند شهاب... . اینو خودت بهم گفته بودی... . ادامه اش دادی و گفتی:&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;دلی که می شکند....... . پا به پات گریه کردم... گفتم که دلم شکسته... گفتم و گفتی... . یادم افتاد &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;چقدر ما شبیه هم زندگی می کنیم... . با چشای خیس تعریف کردی حرف دلت چی بوده که گفتی... . &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;گفتی و شنیدم... . منم اون روز حرف دلم تنها یه جمله بود... دلم یه چیزی می خواست... .&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;پ.ن۱: همسفر ٬ ستاره ها می شکنند می شوند شهاب ٬ دلی که می شکند می شود سوال &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;بی جواب... . &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;پ.ن۲: همسفر ٬ شاید رسم دنیا همینه... . &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;همین... . &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; *** &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;بعدا اضافه شد : برای همسفرم...&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;نمی دونم واقعا چرا دارم اینطوری زندگی می کنم... . می دونی همسفر دارم دیونه می شم... . پس&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;دل شکستن چیه؟... . چرا داریم ساده می گذریم از هر چیزی که هست؟... . شاید به دید بعضی ها من &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;و تو عاشق نیستیم... . یعنی من... نه تو... . عشق کور کورانه رو دوست ندارم... نمی تونم همه چیز رو&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;در نظر نگیرم که حالا یکی بگه : وای ... دختره چه عاشقیه... . نه... . من می گم... می گم که الان و &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;توی این ثانیه ناراحتم... . دوباره شاید شروع کنم به تصمیم گرفتن... . شاید تغییر بدم فصل زندگیم رو... . &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;شاید توی همین سرمای زمستون ٬ نبودنت حلقه بزنه دورم و روزام رو سردتر از قبل کنه... . &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;شاید... . نمی دونم... . چرا آخه؟... چرا؟... . به جرم چی؟... . نمی دونم چی بگم... نه... دنبال مقصر &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;نمی گردم دیگه... . من مقصر رو پیدا کردم... خودمم... خودم... آره... خودم... . با هر بار که فکر می کنم&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;عاشقم فکر تو توی سرم بزرگتر از قبل میشه و دنیام کوچیکتر از همیشه... . من دوستت دارم... آره... .&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;اینو شنیدی و من هم به اثبات رسوندم... . ولی همیشه همین کارها و نه گفتن ها و نمی تونم ها ٬ &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;سخت ترین روزا رو ساختن... آخرش هم می شه زخمی رو دل من یا رو دل تو... . بیا لطفا حق زندگی رو &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;از هم نگیریم... نزاریم هر روز هردومون بشکنیم ٬ خرد بشیم ٬ داغون بشیم و در آخر بمیریم و زنده &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;بشیم... . &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;لطفا به عشقمون رنگ جدیدی بده...&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;IMG height=459 src=&quot;http://images.google.com/url?source=imgres&amp;ct=tbn&amp;q=http://www.img98.com/images/qyo15kompld1x8lmrrli.jpg&amp;usg=AFQjCNHY1xaqQhM1t9rP7k6QcW60-Bs23w&quot; width=500&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 01 Dec 2009 13:19:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=27bahar&amp;postid=22</comments>
<dc:creator>27bahar</dc:creator>
<guid>http://27bahar.blogfa.com/post-22.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>لحظه ی وصال چشمان عاشق...</title>
<link>http://27bahar.blogfa.com/post-21.aspx</link>
<description>سلام... . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ایندفعه یه دیدار... .&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;***&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تسبیخ رو توی دستم می اندازه... میگه : ذکر بگو... . می دونه توی دلم آشوبه... . تسبیح رو می گیرم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;الا به ذکرالله تطمئن القلوب... .  شروع می کنم به ذکر گفتن... . دلهره دارم... . ساعت ۱۲:۵۰ شده... .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می خنده... میگه : فکر کن ٬ این همه وقت دوری و حالا هم از دور دیدن؟... . می گم: چاره ای نیست... .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;میگه : اگه ببینیش چیکار می کنی؟ ... . نگاهش می کنم... اما حرفی نمی زنم... . میگه : باشه... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شروع می کنه پیشنهاد دادن واسه اینکه از نزدیک ببینمت ... . یکی از پیشنهاداتش رو قبول می کنم... .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;زنگ می خوره... . نگرانی من دو چندان میشه... . داره مرتبم می کنه... . میگم: بریم؟... . ولی منتظر &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جواب نمی مونم... . خودم جلو می رم... . محکم می زنه توی کمرم و میگه : صاف... .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;توی حال خودم نیستم... نمی فهمم کی چی میگه... . راه مستقیم رو می آم... لحظه های دوری داره &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نم نمک تموم میشه... . توی ذهنم مدام مرور می کنم اون چهره ات رو... . می بینمت... . بچه ها دستم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رو گرفتن و دارن مدام حرف می زنن... . نگاهم رو گره می دم به دستات... به صورتت... به قد و بالات... .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;انگاری متوجه اومدنم نیستی... . یهو نگاهم توی نگاهت گره می خوره... . یه حسی بهم میگه باید سرم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بندازم پایین و نفس عمیق بکشم... . می دونم سرخ شدم و دستام سرده... . بعد از چند دقیقه وجود &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بچه ها رو حس می کنم... . همه دارن می خندن... . منتظر میشیم تا راه مدرسه خالی از آدما بشه... .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه بار دیگه همه چیز رو باهام مرور می کنه... . نگاهم با نگاهت عشق بازی میکنه... . لبخند می زنی... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بغض کردم... بهم میگه: تورو خدا گریه نکنی ها... زشته... . سرم رو به علامت رضایت تکون می دم... .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نم نمک یخ وجودم آب میشه... . گه گاهی نگاهم رو بطرف تو می کشونم... . با بچه ها حرف می زنم... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما بیشتر دارم یه سری حرفهای چرت تحویل می دم... . راه مدرسه خالی می شه... . می خوام بیام &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;طرفت اما... .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه چیزی منو می کشه طرف خونه امون... . زنگ می زنم... برات دست تکون می دم و نگاهم رو از &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نگاهت جدا می کنم و می رم داخل خونه... . &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;***&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن۱: از دیروز که دیدمت ٬ بیشتر بهم ریخته ام... . دیدنت از دور...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن۲: بعضی ها چه توقعاتی دارن به خدا ... . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن۳: خدایا... ممنونم... . ولی...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG height=333 src=&quot;http://www.neverland.ir/wp-content/uploads/2009/01/eye.jpg&quot; width=500&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 16 Nov 2009 10:56:00 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=27bahar&amp;postid=21</comments>
<dc:creator>27bahar</dc:creator>
<guid>http://27bahar.blogfa.com/post-21.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پناه و بی پناه...</title>
<link>http://27bahar.blogfa.com/post-20.aspx</link>
<description>سلام... . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوبم... اما درگیرم... دارم می جنگم ... با خودم و خودم و خودم... .&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;***&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;توی یه چهار دیواری با بچه ها مشغولیم... . سکوت کردیم و داریم به کارهامون می رسیم... .&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;می پرسم ساعت چنده؟ ... . یکی از جمع میگه: ۱۲:۴۰... . با سرعت بیشتری عمل می کنیم... . &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;سکوت دارم خراب میشه... می گم اومد... . بچه ها دست از کار نمی کشن... . داخل میشن...  . &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;صدای خنده من و بقیه همه جا رو پر می کنه... . (...) می ره به طرف آغوش باز بچه ها... . ولی اون تنها&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;پی آغوش بازی می گشت... . یه حس عادت ٬ یه حس مسئولیت باعث میشه آغوشم رو باز کنم و اونو &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;توی آغوشم جا بدم... . سرش رو می زاره رو شونه ام و میگه چطوری؟... . اونقدر توی آغوشم حفظش &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;می کنم که (...) از تو آغوش بچه ها دور شه... . یاد زمان می افتم... . رهاش می کنم و می ره طرف &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;بچه ها... . همه می خندن... . مجبور می شم برم سرغ کارها... . بچه های جمع قبلی هم می رن &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;سرکاراشون... . مدام با بچه ها حرف می زنه و من رو بیل حساب می کنه... . من اصلا تمایلی به حرف &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;زدن باهاش ندارم... ولی فکر می کنم یادش رفت که کی اولین بار اونو تو آغوش کشید واسه اینکه... .&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;***&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;توی گالری ام... . می شینم رو صندلی... (***) می آد طرفم و سرش رو می زاره رو پاهام... . میگه : &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;خسته ام ... آروم موهاشو بهم می ریزم و میگم : بلند شو... خجالت بکش... . تو و خستگی؟... . &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;میگه : چیکار کنم؟... . میگم : صبوری کن دختر... . میگه: تو چقدر صبوری... تو چقدر امیدواری... تو &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;خیلی امید داری ها... . چشاشو می بنده و میگه : ای کاش همه چی الان درست می شد... واسه ام &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;دعا می کنی؟... . میگم: آره... همه چی حل میشه... . دستم رو گره می دم توی موهاشو و میگم: &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;امیدت به خدا... . شب می رسم خونه... اس ام اس می ده که همه چی درست شده... . و تشکر &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;میکنه بابت اینکه آغوشم رو و دلگرم شدن رو ازش دریغ نکردم... . &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;***&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;خواب بودم... با صدای زنگ بیدار میشم... (!!!) داره گریه می کنه... . می گم : چی شده؟ ماجرا رو &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;توضیح می ده... . سعی می کنم آرومش کنم... میگه : دلم می خواد خودم رو خلاص کنم... . می گم : &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;دیوونه نشو... . زندگی قشنگتر از این حرفاست... . وقتی که کاملا آرومه ٬ موقع خداحافظی می گه: &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;صبرت زیاده... تحملت هم همینطور... . &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;***&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;ولی اونا چه می دونن که من چقدر کم طاقتم... که دور بودن از همسفر چقدر داغونم کرده... که چقدر &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;شبا اشک می ریزم... که چقدر ناامید شدم... . که چقدر کم طاقتم... . که راه و بیراه گیر می دم به &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;هرچی که وجود داره... . که چقدر دیشب...&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;واسه همه پناه... واسه همه آغوش گرم... واسه همه دلگرمی... واسه همه خواهر... ولی خودم بی &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;پناه ٬ تنها ٬خسته و بدون آغوش گرم ( در صورتی که دیشب شونه هایی می خواستم واسه گریه ) ... . &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;پ.ن: خدایا... آرامش... آرامش و پایان این کابوس... . &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;همین... . &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 477px; HEIGHT: 499px&quot; height=500 src=&quot;http://bahar-20.com/pic/albums/userpics/10001/normal_1asdfg.jpg&quot; width=430&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 14 Nov 2009 11:10:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=27bahar&amp;postid=20</comments>
<dc:creator>27bahar</dc:creator>
<guid>http://27bahar.blogfa.com/post-20.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عشق...</title>
<link>http://27bahar.blogfa.com/post-19.aspx</link>
<description>سلام... .
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دوری... همیشه فاصله هایی هست که من و تو رو  عاشقتر کنه... . یه کسی اونقدر &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خودشو باور کرده که دست به آرزو هایی زده که واسه سنش زوده و بدون پشتوانه است... من بهش&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راه و بیراه می خندم و می گم عمرا... . ته دلشو خالی می کنم ولی اون مصمم تر ادامه می ده... . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شاید می خوام موفق بشه... با اینکه اونم کم نمی آره و این آیه ی یاس خوندن ها رو می زنه توی &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سرم... . ولی... ولی من از نیت خیرم که موفق شدنشه حرفی براش نمی زنم... . می دونم که یه روزی &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سرش رو بالا می گیره و میگه مرضیه ٬ من موفق شدم... . دیدی؟... . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;توی یه جای دیگه من نقش اونم... کلی آرزو های بزرگ دارم... همه می خندن و میگن امکان نداره... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ولی من مصمم تر میشم... . ایندفعه نوعش فرق داره... اونا قصد اصلیشون مخالفت و دور کردن من از &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تصمیمه نه قوی کردن اراده ی من... . ولی مطمئنم یه روزی منم با غرور به همه می گم موفق شدم... . &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;***&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;مصلحتها رو در نظر نمی گیرم... می چرخم... به خودم می گم نکنه همسفر قراره غافلگیرم کنه که یه &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;کمی توضیح کارهاشو نمی ده... ولی باز به این می رسم که نباید رویاهام رو قاطی واقعیت های زندگیم&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;کنم... . همسفرم همچنان صبوری میکنه... می دونه که هرچی داد و قال کنه کاری پیش نمی ره... . &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;تنها پناه گریه های شبانه ی من باز میشه گوش اون... . ( دوری... ) ... . می خندیم و گاهی هم من &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;گریه... جدیدا اون رو نمی دونم... . تازگی ها یادم می ره چیکار کنم که بتونم یه قدم جلو بردارم... . مثه &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;بچه ایی که داره راه میفته و از هرچیزی واسه ایستادن استفاده می کنه... حتی دست یه بزرگتر... . &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;چقدر نیاز دارم به دست یه بزرگتر که کمکم کنه تا بتونم قدمی بردارم... انگاری توان ندارم که راه برم... .&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;نیاز دارم به کمک خدا و یه بنده اش و عشق و محبت همسفر... . &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;پ.ن۱ : خدایا کمکم کن که بتونم راه برم ٬ قدمی بردارم تا آسوده بشم از این همه مشکل... . &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;پ.ن۲ : می دونم هنوزم داری صبوری می کنی و ادامه می دی... تو عشق و محبتت هست ٬ منم از &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;امروز اراده ام و عقلم رو می زارم وسط ... . &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;همین... .&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;IMG src=&quot;http://www.freeimagehosting.net/uploads/043a0ead6b.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 10 Nov 2009 13:14:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=27bahar&amp;postid=19</comments>
<dc:creator>27bahar</dc:creator>
<guid>http://27bahar.blogfa.com/post-19.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>حرفی که باعث قوت قلبم شد...</title>
<link>http://27bahar.blogfa.com/post-18.aspx</link>
<description>سلام... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نمی دونم وقتی دارم از روی ناراحتی یه چیزایی سر هم می کنم واسه نوشتن بعدش چی ازش در بیاد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ولی پست قبل یکی از اون پستهایی بود که دوستش نداشتم  و فقط از روی ناراحتی از این حکمتها &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نوشتم... .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتی زندگی می کنم ٬ شاید فکر نمی کنم که من خوشبختم چون خدا رو دارم و دو تا از بنده های &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مهربون خدا رو...  . امروز فهمیدم که من به شخصه کلی چیز توی زندگی دارم که می تونه بهم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امید دوباره نو شدن رو بده... مثل مامان مهربونم و همسفر بی نظیرم... . مثل همین نعمتی که دارم که&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بنویسم و اینجا و توی این محل خودم رو از شر افکارم خلاص کنم... . یا اصلا بزرگترین چیز همین خدا... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;که خیلی بهم نزدیکه ... حتی نزدیکتر از قبل... . وقتی به چیزایی فکر می کنم که تموم کنم این زندگی &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رو ٬ سریعا به دادم می رسه و بهترین ها رو نصیبم می کنه... . این چند وقته یه کمی حال و روز درست و &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حسابی نداشتم ٬ نه از نظر روحی و نه از نظر جسمی... . به خیلی ها حرفایی رو زدم که می دونن از &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ته دلم نگفتم ( نه همسفرم؟؟ ) خیلی کارها رو کردم که توی اون لحظه تنها چیزی که آرومم می کرده &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همین کارها بوده ٬ با اینکه اندکی بعد فهمیدم که اشتباه کردم ... خیلی قضاوتهای اشتباه کردم که بعدا&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;متوجه شدم از ریشه غلط بودن و الا آخر... . ولی حالا که فهمیدم قول دادم همه چی رو درست کنم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حتی اگه مجبور بشم روم رو از خیلی ها برگردونم... . هنوزم زندگی خیلی چیزای خوب رو داره که من رو&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پایبند کنه ... . هنوزم شراطم رو با همه ی بدی هاش و نکاتش دوست دارم... ولی عوضش می کنم... .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امروز فهمیدم خیلی ها نگران اوضاع و احوالم هستن... . من بهترم... روحیه ام خیلی بهتر از قبل شده...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آرامش خاطر پیدا کردم... حرفی که نیاز داشتم رو از زبون کسی که دوستش دارم شنیدم... و این یعنی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;قوت قلب و انرژی دادن به من... . امروز فهمیدم ممکنه وقتایی توی زندگیم باشه که تا سر حد مرگ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;احساس پوچی کنم ولی با حضور دو فرشته ی مهربونی که دارم و یه پشتیبان به این خوبی حتما من &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برنده می شم... . دو فرشته ی مهربون همراه با خدای بزرگ و خوب سه ضلع مثلثی رو برام تشکیل دادن &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;که سرشار از امید و سعی و تلاش کردن واسه رسیدن به آرزو هامه... . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من امروز فهمیدم حتی با حضور یه نفر هم آدم می تونه خوشبختی رو حس کنه...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چقدر امروز آرومم... .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ممنونم ... .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همین... . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 478px; HEIGHT: 731px&quot; height=800 src=&quot;http://fc05.deviantart.com/fs29/i/2008/089/f/2/Dark_love_by_AmMoon1k.jpg&quot; width=478&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 05 Nov 2009 16:39:28 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=27bahar&amp;postid=18</comments>
<dc:creator>27bahar</dc:creator>
<guid>http://27bahar.blogfa.com/post-18.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دنیا و آدما...</title>
<link>http://27bahar.blogfa.com/post-17.aspx</link>
<description>سلام... . 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;صفحه ی وبلاگ رو باز کردم... دیدم مانیتور سیاه شد و یه سری نوشته پیدا... . راست می گن کسایی &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;که می گن نوشتها و رنگ وبلاگ مشکل داره... . یه دنیای سیاه و توش پر از حرف... . نمی دونم کی قراره&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من به همون آرامشی که می خوام برسم... . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همه چی رو سپردم دست خدا ٬ گفتم فقط تو ٬ گفتم دیگه همه چی با تو ٬ اگه قرار به وصاله  ٬ باشه ٬ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اگر هم نه بازم قبول دارم ٬ فقط تو باش ٬ وجودت باشه ٬ بقیه اش رو خودت حل کن... . هوا بارونیه... . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هر وبلاگی رو که باز می کنم از بوی خوش بارون گفته ... . چقدر از آدمای دور و اطرافم زده شدم... . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;انگاری همشون دارن دروغ می گن... . وقتی منم قراره توی حصار حرف بزنم می ترسم نرسم چیزایی رو &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بگم که لازمه بگم... . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیدم عوض شده... . باید عوض می شد که شد... . چیزی تو دنیا وجود نداره که بخوام واسه اش از &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هرچی که دارم و ندارم بزارم... . همه ی آدمای دنیا مثل هم هستن... . حتی کسایی که فکر می کردم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با همه فرق دارن و من رو به خاطر خودم و همین اخلاق می خوان... . همه ی آدمایی که دارن زندگی &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می کنن فقط منافع خودشون رو می بینن و نشون می دن که عاشقن... . من اینجا منظورم همه &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;است... نه یه نفر خاص...  . عشقی که توی وجودمه بیش از این بهم اجازه نمی ده حرفام رو بزنم... . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کم پیدا می شن آدمایی که همه ی هست و نیستشون رو پای یه نفر یا چند نفر بزارن... . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;طرف داره پشت هم دروغ میگه من تظاهر می کنم که اتفاق خاصی نیوفتاده... . عقل و دل آدما داره مدام &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دروغ میگه و تظاهر می کنیم این که چیز عادی شده... . کم پیدا می شن آدمایی که عقل و دلشون &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راست بگه ٬ دروغ نگن ٬ عشق و علاقه رو با هم اشتباه نگیرن و خودشون رو فراموش نکنن که چی بودن &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و چی شدن ... .  &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من فقط می گم خودمون باشیم ٬ خود واقعیمون ٬ و هم رو اونطور که هستیم بخواهیم... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من فقط همین رو می گم... . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG src=&quot;http://i3.tinypic.com/volik2.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 29 Oct 2009 09:22:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=27bahar&amp;postid=17</comments>
<dc:creator>27bahar</dc:creator>
<guid>http://27bahar.blogfa.com/post-17.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چند قدم مانده به ... ؟</title>
<link>http://27bahar.blogfa.com/post-16.aspx</link>
<description>سلام... . 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;انگاری یه چیزی من رو وصل کرده به این دنیای مجازی... . دنیایی که می دونی اکثرا آدما توش بهم دروغ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می گن ولی تو خودتو خالی می کنی از هر چی که توی دلت تلبار شده و گفتنش توی دنیای واقعی و به &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آدما تنها چیزی که به همراه داره یه خنده ی مبهم و بی معنیه...  . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تازگی ها حرفهایی که می زنم یه جورایی از روی دلمه نه عقلم... . واسه همینه من می گم و تو &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;منظورم رو معکوس می گیری و یه عالمه توضیح می دی و نه و نو در می آری...  . می دونی مهم نیست &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;که چند قدم مونده به اینکه من از روی عصبانیت و به قولی از روی افسردگی حاد ! خودم رو همراه افکارم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بفرستم ته دره... ! مهم اینه که حالا که هستم یه فکر به سرت بزنه که فردا ٬ تو و بقیه نگید حیف &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شد!!!... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من وقتی عمیقترین کلماتی که توی وجودمه رو می آم و می گم یا واسه خودت می گم ٬ می دونی با &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چه جمله ایی رو به رو می شم؟؟؟ دیوونه ی دوستداشتنی... . ( متنفرم از کلمه هایی که بی منظور و &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بی دلیل واسه هم مدام سوار می کنیم و قدرت پیاده کردنشون رو نداریم ... . ).&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;درخواست اینکه تو همه ی حرفاتو به یه نفر بزنی یه کمی غیر معمول برام بنظر می آد... . آخه بعضی ها&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اون جمله ی همیشه گی رو می گن و خودشون رو خلاص می کنن... . نمی خوام سر باره کسی &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باشم... . نمی خوام کسی کمکم کنه... نمی خوام دیگه هر حرفی رو بزنم... نمی خوام حرفای توی دلم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رو واسه تو و بقیه بگم... . نمی خوام دیگه... . نمی خوام مشکلاتم روی شون های دیگران هم قرار بگیره &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تنها به جرم اینکه ما همه آدمیم و از انسانیت بویی بردیم و باید بهم کمک کنیم... . نمی خوام دیگه... . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نه... نمی خوام... نمی خوام موج ساقی بازی و معرفت فردینی واسه هم برداریم... . مشکلات من واسه &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خودم ٬ اما ... . اما تو هم حرف بزن... تو هم بگو... . ببین توی همین صفحه نگاه کن... . حسش کن... .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ببین چند قدم مونده به رسیدن به بی انتها ترین لذتهایی که تو عقلته نه تو دلت؟؟؟... . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تجربه ی سردی هوا رو داشتی؟؟؟... . همیشه حسهای من واسه من مثه همون ژاکتی هست که بدنم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رو از سرما محافظت می کنه و به عضلاتم یه حس بی نظیر می ده... . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گفتم سرما... چقدر امشب این صفحه کلید به دستای سردم گرما می بخشه... . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چقدر هوا سرده ... تو چند قدمیه من هستی امشب؟ ...  .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن۱: سردیه هوا ٬ غم همیشگی دلم ٬ نبودنت ٬ ندیدنت ٬ قهری که امشب باعث این نوشته ها شد ٬ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چند قدم مونده به پاک شدن؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن۲: وقتی رنگ و روی وبلاگ عوض میشه که بتونم یه پستی توی مایه ی توی اوج بودن بنویسم... .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن۳: گیجم ٬ توی حصار نوشتم ٬ نه؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن۴: چند قدم به خدا نزدیکی ٬ هر چقدر که نزدیکی اگه امشب حسش کردی ٬ بهش یادآوری کن که یه &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بنده ایی بدجوری داره له میشه... . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن۵: امشب همه ی خاطرات عاشقانه رو مرور کردم٬ چقدر دلم می خواد یکشیون رو به تصویر بکشم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اونم بی پروا و بدون در نظر گرفتن چیزی... نظرت چیه؟؟؟ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همین... . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG src=&quot;http://www.mailboxdrive.com/images/mariwentz@rocketmail.com/52939.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 21 Oct 2009 16:37:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=27bahar&amp;postid=16</comments>
<dc:creator>27bahar</dc:creator>
<guid>http://27bahar.blogfa.com/post-16.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>...</title>
<link>http://27bahar.blogfa.com/post-15.aspx</link>
<description>سلام... .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من اینبار اومدم تا بگم که هنوزم ادامه داره روزایی که تو حرف نرنی و با نگفتن منو متقاعد کنی که روز از &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نوست و روزی از نو... . وقتی من خصوصی ترین حرفام رو توی شیارهای مغز و استخونم جا می دم که &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بیام و بنویسم ٬ اما نه خیلی واضح ٬ پس انگاری حرف خاصی رو جایی رواج ندادم... . تو قصه های &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عشقتو مال خودت نگه می داری و من به بعضی ها می گم اما توی یه حصار... . چون می خوام خودم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نباشم و بی تجربه گی... . می خوام که شکست نخورم و با تجربه های دیگران هم جلو برم... . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;(( بی عقلی با بی تجربه گی زمین تا آسمون فرق داره )) !!! پس اشتباه نکن یه وقت... . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;توی این نوشته می خوام همه ی حرفام رو توی چهارچوب بگم و نه بیشتر... . و شاید کمتر... . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اگه همه دنیا بهت گفتن که کی هستم ٬ مثه من هنوزم چشم به بی انتهایی می کشی؟؟؟... .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اگه گفتن دروغه ٬ سر تا پاش ٬ چشمتو به دنیای جدیدی باز می کنی؟؟؟... . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هنوزم حاضری داد بزنی و بی استدلالی حرفای منو واسه ام بگی نه به دیگران؟؟؟... .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همه چی دلیل داره... . حتی بودن من توی این دنیا و توی این وبلاگ و توی قلبت... . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حصار های چشماتو بشکن و به دور دستها نگاه کن ٬ اگه همه ی دنیا خودشونو به دل روشنی و کوری &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;زدن تو باور نکن و مثه اونا نباش و به انتها نگاه کن... . به همه ی دلایلی نگاه کن که گفتنش صد ها هزار &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فرسخ بوده و تو شنیدی ٬ اونم از زبون همین صاحب قلم... . و اگه هنوزم صاحب نظری ٬ استدلال های &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این صاحب قلم رو باور کن... . هنوزم همه ی ما می تونیم بزنیم توی خط روشنفکری . کافیه از هر دو &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چشممون استفاده کنیم ... هم چشم دل... هم چشم ظاهر... . منظورم این نیست که با عقاید هم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بجنگیم... . من فقط می گم داریم توی دنیای پیشرفته ایی زندگی می کنیم که موشک و هواپیما و &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ماهواره و ... می سازه و شاید فردا بتونه احساس من و تو رو هم شبیه سازی کنه که شاید تا این دقیقه &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کرده باشه... . پس هنوزم وقت داریم که با علم روز جلو بریم و منطقی باشیم و لجبازی نکنیم سر یه &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;موضوع کوچیک ... موضوع کوچیکی که برای ۲ نسل قبل ما خیلی مهم بوده و حالا واسه ۹۹ درصد ما پوچ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و واهیه... . منظورم هم این نیست که غرور و غیرت رو حذف کنیم تا بتونیم راحتر زندگی کنیم... فقط &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می گم زیر پامونو خوب نگاه کنیم... . و توی لحظه ها به ساعت و تقویم میلادی و اینا هم توجه کنیم که &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ما کی هستیم و چیا دور و اطرافمونه... . من نمی خوام عقیده ام رو به کسی تحمیل کنم... . و تو هم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همینطور... . وقتی هنوز توی دنیا خیلی آدما هستن که در به دره یه تیکه از افکار خشک هم اند ٬ پس&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به این بی نیاز بودنمون باید افتخار کنیم... . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ذره ذره ی حرفای من توی این سطر ها داره جملاتی رو میگه که نگفته بوده... . با دفت بخون... .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;قبول ٬ من دیگه اینجا حرفی رو نمی نویسم حتی اگه توی همون چهارچوب باشه... .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حرف دیگه ایی ندارم... همه ی دلایل ام رو اینجا گفتم... . می رم... . این صندلی رو خالی می زارم... .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شاید روزی باز اینجا بشه نوشت... . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شاید... .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یا حق... . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG src=&quot;http://irboustan2.persiangig.com/5xxe5g9.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 03 Oct 2009 16:01:58 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=27bahar&amp;postid=15</comments>
<dc:creator>27bahar</dc:creator>
<guid>http://27bahar.blogfa.com/post-15.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>حق من اینه؟؟؟</title>
<link>http://27bahar.blogfa.com/post-14.aspx</link>
<description>سلام... . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دارم چشمام رو گره میدم به ساعت هایی که داره می ره و می آد... . و به کسانی که حرف می زنن و &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هر چی که لازمه رو می گن... . تو حرف نمی زنی ٫ تنها چند خط با هزار نقطه می نویسی... . اونا &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;معنی این نقطه هایی رو که آخر جملاتت گذاشتی رو نمی فهمن و من خوب می فهمم که اینا چیه... . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اگه من سه تا نقطه می زارم به نیت اینکه حرف زیاده و اما زمان و مکان بهم اجازه نمی ده که بگم تو &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هزار و یه نقطه می زاری واسه اینکه نمی تونی حرفاتو به رشته ی تحریر تبدیل کنی... . و من اینو خیلی &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوب درک می کنم... . وقتی من با هزار تا فکر می آم و می نویسم ٫ به این فکر نمی کنم که آخرش &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چی میشه به این فکر می کنم که نظر تو و هانیه و لیلا و از همه مهمتر دختر عمو چیه... . گفتم مهمتر &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چون اون منو می شناسه و ما یه جورایی هم خون به حساب می آییم... . ( خب فامیلیم دیگه... دختر &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عمومه )!!! تو اگه پاکترین جملات رو از خط به خط کتابا پیدا کنی و بیای و اینجا بنویسی من به علاوه &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اینکه حس و حالتو نمی فهمم ٫ تازه استفراغ مغز آدمای دیگه رو می خونم نه حرفای پاکی که تو توی &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اس ام اس ها میزنی رو... . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اگه من الان اومدم و دارم این خرده نگفته ها رو می گم ٫ فقط می خوام بدونم حقمه به جرم افراط یا &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تفریط توی نوشتن عشق ٫ منو به قاطر تشبیه کنن و یا بگن دختری مثه من ندیدن؟؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;واقعا حقمه؟؟؟&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 30 Sep 2009 13:14:01 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=27bahar&amp;postid=14</comments>
<dc:creator>27bahar</dc:creator>
<guid>http://27bahar.blogfa.com/post-14.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
