|
سلام... . می خوام برم... بازم ترک کنم... چی رو؟؟؟ ... همین وبلاگ رو می گم... . واسه چند وقتی... . خسته؟؟؟ ... نه... . جا زدم؟؟؟ ... نه... . قضیه یه چیز دیگه است... . یه کمی کم حوصله یا بد حوصله شدم... . می دونی یه جورایی دیگه نوشتن بهم کمک نمی کنه ٬ باعث شده دیگران فکر کنن که من نیاز به آدم و کمک هاشون دارم... . از اون روز که این رو فهمیدم ٬ وقتی نوشته هام رو می خونم ازشون بدم می آد... . اینا نوشته های خودمه اما به طرز وحشت انگیزی ازشون بدم اومده... . به آرامش نیاز دارم... به تنهایی ٬ به خودم ٬ همون مرضیه ی سابق... . یعنی پیداش می کنم؟؟؟ گشتم... نبود... . خیلی هم گشتم... همه جا... حتی توی آلبوم عکسای بچه گی... . نبود... . گشتم... توی لباسای نوزادی و کوچولو... بازم نبود... انگاری آب شده رفته تو زمین... . از خجالت؟؟؟ نه فکر نکنم... فکر کنم مشکلش یه چیز دیگه بود... . گشتم... توی همون خونه که از اول توش بزرگ شد... توی کمد ٬ زیر تخت ٬ پشت در ٬ همه جا... اما بازم نبود... . دروغ چرا ٬ یه جایی پیداش کردم ... توی سطر سطر دفترای گذشته... اما چجوری ازاون دفترا بیارمش بیرون... . اون گیر کرده... میون یه عالمه کلمه و جمله... . میون حرفها و حدیث های آدمای اطرافش ٬ میون یه مشت نوشته که بهش می گن تقدیر... .
پ.ن : یه چند وقتی میرم تا خود گمشده ام رو جستجو کنم... می آم... خیلی زود... . راستی یادت باشه من اینا رو بازم واسه کسی ننوشتم... واسه خودم نوشتم و عشقی که تو وجودمه... همین... .
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388 18:20 نوشته ی مرضیه |
|
| ||||||