|
ـ سلام... .
ـ بازم کسی می نویسه که وقتی دستش به روی صفحه کلید می ره احساس آرامش و امنیت می ـ کنه... ـ کسی که دیگه موقع فکر کردن به عشق دستاش نمی لرزه... بدنش هم سرد نمی شه... . ـ کسی که یه موقع همه بهش می گفتن دیوونه... کسی که دنبال کسی بود که اصلا وجود نداشت... ـ کسی که حالا ۱ سال و ۸ ماه و ۲۰ روزه عشقش رو پیدا کرده... . ـ یادته؟؟؟ ـ یادته آخرین باری که تو این صفحه نوشتم از همه خداحافظی کردم... از داداشی... از پریسا... از حسرت ـ از بقیه آدمای وبلاگم... یادته؟؟؟؟؟ یادته چه ساده همه تنهام گذاشتن... با یه خداحافظی همه رفتن... ـ به قول حسرت آخرش یه خداحافظی ساده است... یادته این خداحافظی شد ۱سال تنهایی... . ـ یه سال ننوشتم... یه سال همدمم شد یه دفتر... . ـ نه...شما ها بی معرفت نبودید... حق داشتید... . اینا گله گی نیست... حرفای تکراری هم نیست... . ـ ایندفعه من واسه خودم می نویسم و عشقم... . ـ کسی که این همه مدت بود و اما من حس می کردم نیست... یعنی مال من نیست... . ـ کسی که توی این راه همه اش پیشم بود و اصلا تنهام نزاشت... . کسی که کمکم کرد به هر چی که ـ می خوام برسم حتی به خودش... . حالا من تنها نیستم... عشقم پیشمه... . با اینکه کمی از هم ـ دوریم اما عشقش همیشه با منه... . انقدر بهم نزدیکه که حتی صدای قلبش رو هم می شنوم... . ـ اسمش رو بزاریم چی؟؟؟؟ یه عشق اساطیری و پاک؟ یا یه همسفر خستگی ناپذیر؟... . ـ هر کی هست و هر چی هست مثه بقیه نیست... . حتی اگه یه روز هم صداشو نشنوم اونو اینجا حس ـ می کنم... . *** ـ عشق من حدود ۱۷ سالشه ٬ اسمش هم مهدی ٬ یه همسفر خوب و مهربون... . یه آدم با یه دنیای ـ پاک... . من اینجا راجع به خودم و مهدی می نویسم... ! ـ فقط همین...!!! + نوشته شده در یکشنبه دوم فروردین 1388 15:3 نوشته ی مرضیه |
|
| ||||||