تبليغاتX
حرفهای یک دل

حرفهای یک دل

سلام... .

انگاری یه چیزی من رو وصل کرده به این دنیای مجازی... . دنیایی که می دونی اکثرا آدما توش بهم دروغ

می گن ولی تو خودتو خالی می کنی از هر چی که توی دلت تلبار شده و گفتنش توی دنیای واقعی و به

آدما تنها چیزی که به همراه داره یه خنده ی مبهم و بی معنیه...  .

تازگی ها حرفهایی که می زنم یه جورایی از روی دلمه نه عقلم... . واسه همینه من می گم و تو

منظورم رو معکوس می گیری و یه عالمه توضیح می دی و نه و نو در می آری...  . می دونی مهم نیست

که چند قدم مونده به اینکه من از روی عصبانیت و به قولی از روی افسردگی حاد ! خودم رو همراه افکارم

بفرستم ته دره... ! مهم اینه که حالا که هستم یه فکر به سرت بزنه که فردا ٬ تو و بقیه نگید حیف

شد!!!...

من وقتی عمیقترین کلماتی که توی وجودمه رو می آم و می گم یا واسه خودت می گم ٬ می دونی با

چه جمله ایی رو به رو می شم؟؟؟ دیوونه ی دوستداشتنی... . ( متنفرم از کلمه هایی که بی منظور و

بی دلیل واسه هم مدام سوار می کنیم و قدرت پیاده کردنشون رو نداریم ... . ).

درخواست اینکه تو همه ی حرفاتو به یه نفر بزنی یه کمی غیر معمول برام بنظر می آد... . آخه بعضی ها

اون جمله ی همیشه گی رو می گن و خودشون رو خلاص می کنن... . نمی خوام سر باره کسی

باشم... . نمی خوام کسی کمکم کنه... نمی خوام دیگه هر حرفی رو بزنم... نمی خوام حرفای توی دلم

رو واسه تو و بقیه بگم... . نمی خوام دیگه... . نمی خوام مشکلاتم روی شون های دیگران هم قرار بگیره

تنها به جرم اینکه ما همه آدمیم و از انسانیت بویی بردیم و باید بهم کمک کنیم... . نمی خوام دیگه... .

نه... نمی خوام... نمی خوام موج ساقی بازی و معرفت فردینی واسه هم برداریم... . مشکلات من واسه

خودم ٬ اما ... . اما تو هم حرف بزن... تو هم بگو... . ببین توی همین صفحه نگاه کن... . حسش کن... .

ببین چند قدم مونده به رسیدن به بی انتها ترین لذتهایی که تو عقلته نه تو دلت؟؟؟... .

تجربه ی سردی هوا رو داشتی؟؟؟... . همیشه حسهای من واسه من مثه همون ژاکتی هست که بدنم

رو از سرما محافظت می کنه و به عضلاتم یه حس بی نظیر می ده... .

گفتم سرما... چقدر امشب این صفحه کلید به دستای سردم گرما می بخشه... .

چقدر هوا سرده ... تو چند قدمیه من هستی امشب؟ ...  .

پ.ن۱: سردیه هوا ٬ غم همیشگی دلم ٬ نبودنت ٬ ندیدنت ٬ قهری که امشب باعث این نوشته ها شد ٬

چند قدم مونده به پاک شدن؟

پ.ن۲: وقتی رنگ و روی وبلاگ عوض میشه که بتونم یه پستی توی مایه ی توی اوج بودن بنویسم... .

پ.ن۳: گیجم ٬ توی حصار نوشتم ٬ نه؟

پ.ن۴: چند قدم به خدا نزدیکی ٬ هر چقدر که نزدیکی اگه امشب حسش کردی ٬ بهش یادآوری کن که یه

بنده ایی بدجوری داره له میشه... .

پ.ن۵: امشب همه ی خاطرات عاشقانه رو مرور کردم٬ چقدر دلم می خواد یکشیون رو به تصویر بکشم

اونم بی پروا و بدون در نظر گرفتن چیزی... نظرت چیه؟؟؟

همین... .

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388 20:8 نوشته ی مرضیه |


سلام... .

من اینبار اومدم تا بگم که هنوزم ادامه داره روزایی که تو حرف نرنی و با نگفتن منو متقاعد کنی که روز از

نوست و روزی از نو... . وقتی من خصوصی ترین حرفام رو توی شیارهای مغز و استخونم جا می دم که

بیام و بنویسم ٬ اما نه خیلی واضح ٬ پس انگاری حرف خاصی رو جایی رواج ندادم... . تو قصه های

عشقتو مال خودت نگه می داری و من به بعضی ها می گم اما توی یه حصار... . چون می خوام خودم

نباشم و بی تجربه گی... . می خوام که شکست نخورم و با تجربه های دیگران هم جلو برم... .

(( بی عقلی با بی تجربه گی زمین تا آسمون فرق داره )) !!! پس اشتباه نکن یه وقت... .

توی این نوشته می خوام همه ی حرفام رو توی چهارچوب بگم و نه بیشتر... . و شاید کمتر... .

اگه همه دنیا بهت گفتن که کی هستم ٬ مثه من هنوزم چشم به بی انتهایی می کشی؟؟؟... .

اگه گفتن دروغه ٬ سر تا پاش ٬ چشمتو به دنیای جدیدی باز می کنی؟؟؟... .

هنوزم حاضری داد بزنی و بی استدلالی حرفای منو واسه ام بگی نه به دیگران؟؟؟... .

همه چی دلیل داره... . حتی بودن من توی این دنیا و توی این وبلاگ و توی قلبت... .

حصار های چشماتو بشکن و به دور دستها نگاه کن ٬ اگه همه ی دنیا خودشونو به دل روشنی و کوری

زدن تو باور نکن و مثه اونا نباش و به انتها نگاه کن... . به همه ی دلایلی نگاه کن که گفتنش صد ها هزار

فرسخ بوده و تو شنیدی ٬ اونم از زبون همین صاحب قلم... . و اگه هنوزم صاحب نظری ٬ استدلال های

این صاحب قلم رو باور کن... . هنوزم همه ی ما می تونیم بزنیم توی خط روشنفکری . کافیه از هر دو

چشممون استفاده کنیم ... هم چشم دل... هم چشم ظاهر... . منظورم این نیست که با عقاید هم

بجنگیم... . من فقط می گم داریم توی دنیای پیشرفته ایی زندگی می کنیم که موشک و هواپیما و

ماهواره و ... می سازه و شاید فردا بتونه احساس من و تو رو هم شبیه سازی کنه که شاید تا این دقیقه

کرده باشه... . پس هنوزم وقت داریم که با علم روز جلو بریم و منطقی باشیم و لجبازی نکنیم سر یه

موضوع کوچیک ... موضوع کوچیکی که برای ۲ نسل قبل ما خیلی مهم بوده و حالا واسه ۹۹ درصد ما پوچ

و واهیه... . منظورم هم این نیست که غرور و غیرت رو حذف کنیم تا بتونیم راحتر زندگی کنیم... فقط

می گم زیر پامونو خوب نگاه کنیم... . و توی لحظه ها به ساعت و تقویم میلادی و اینا هم توجه کنیم که

ما کی هستیم و چیا دور و اطرافمونه... . من نمی خوام عقیده ام رو به کسی تحمیل کنم... . و تو هم

همینطور... . وقتی هنوز توی دنیا خیلی آدما هستن که در به دره یه تیکه از افکار خشک هم اند ٬ پس

به این بی نیاز بودنمون باید افتخار کنیم... .

ذره ذره ی حرفای من توی این سطر ها داره جملاتی رو میگه که نگفته بوده... . با دفت بخون... .

قبول ٬ من دیگه اینجا حرفی رو نمی نویسم حتی اگه توی همون چهارچوب باشه... .

حرف دیگه ایی ندارم... همه ی دلایل ام رو اینجا گفتم... . می رم... . این صندلی رو خالی می زارم... .

شاید روزی باز اینجا بشه نوشت... .

شاید... .

یا حق... .

 

+ نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388 19:32 نوشته ی مرضیه |


سلام... .

دارم چشمام رو گره میدم به ساعت هایی که داره می ره و می آد... . و به کسانی که حرف می زنن و

هر چی که لازمه رو می گن... . تو حرف نمی زنی ٫ تنها چند خط با هزار نقطه می نویسی... . اونا

معنی این نقطه هایی رو که آخر جملاتت گذاشتی رو نمی فهمن و من خوب می فهمم که اینا چیه... .

اگه من سه تا نقطه می زارم به نیت اینکه حرف زیاده و اما زمان و مکان بهم اجازه نمی ده که بگم تو

هزار و یه نقطه می زاری واسه اینکه نمی تونی حرفاتو به رشته ی تحریر تبدیل کنی... . و من اینو خیلی

خوب درک می کنم... . وقتی من با هزار تا فکر می آم و می نویسم ٫ به این فکر نمی کنم که آخرش

چی میشه به این فکر می کنم که نظر تو و هانیه و لیلا و از همه مهمتر دختر عمو چیه... . گفتم مهمتر

چون اون منو می شناسه و ما یه جورایی هم خون به حساب می آییم... . ( خب فامیلیم دیگه... دختر

عمومه )!!! تو اگه پاکترین جملات رو از خط به خط کتابا پیدا کنی و بیای و اینجا بنویسی من به علاوه

اینکه حس و حالتو نمی فهمم ٫ تازه استفراغ مغز آدمای دیگه رو می خونم نه حرفای پاکی که تو توی

اس ام اس ها میزنی رو... .

اگه من الان اومدم و دارم این خرده نگفته ها رو می گم ٫ فقط می خوام بدونم حقمه به جرم افراط یا

تفریط توی نوشتن عشق ٫ منو به قاطر تشبیه کنن و یا بگن دختری مثه من ندیدن؟؟؟

واقعا حقمه؟؟؟

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388 16:44 نوشته ی مرضیه |


حذف شد

***

می دونی من به خودم گفتم بزار اول بی خیال این افراط و تفریط بشم... حرفاتو بشنوم بعدا بیام ببینم که

کی افراط کرده و کی تفریط... واسه همینه که اینجام... .

تو نوشته هات من هیچی نفهمیدم... می خواستم کاملا واضح بنویسی تا بفهمم حرفت چیه... .

اجباری نیست ٫ اگه می خوای ننویس... . می دونی کسی مثل هانیه و دختر عمو و لیلا با تو دشمنی

ندارن که ٬ می خوان که زندگیمون ( اگه قرار باشه با هم زندگی کنیم ) نشه فقط التماس به کنار هم

بودن... . اونا دارن درست می گن ٫ من نباید جوری رفتار کنم که التماس بنظر بیاد و همین طور هم تو...

ما قراره مکمل هم باشیم ( اگه قرار باشه با هم زندگی کنیم ) ٫ نه فردی تو لباس مکمل بودن... . نه یه

فرد تنها در عین حال همراه با یه همسفر... . می فهمی منظورم رو؟؟؟ .

می خوان که فردا ( اگه قرار باشه با هم زندگی کنیم ) همه اش تو سر هم نزنیم که ببین تو عاشق من

بودی ها و اگر نه من که این همه عاشق داشتم ٬ تو خودتو جا کردی تو زندگیم ٬ تو نزاشتی من جوونی

کنم و اینا ... . اینا میشه نتیجه همون التماس کردنا... .  من به شخصه آدمای خوشبخت زیاد دیدم...

آدمایی که با هر نفس دارن عشقو توی وجودشون بیدار تر از قبل می کنن ... .

نمی دونم دیگه چی بگم... . من حرفامو زدم... . حالا منتظر می مونم که تو هم همه ی حرفاتو توی یه

پست کامل بگی تا من نتیجه گیری کنم افراط بوده یا تفریط ٬ ٬ که بتونم جواب همه رو با سربلندی بدم

که آیا تفریط بوده و از طرف کی و آیا افراط بوده و باز هم از طرف کدوممون ٬ من یا تو؟؟؟ ... .

منتظرم... .

 

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388 20:55 نوشته ی مرضیه |


سلام.....
مهدی هستم........
همسفر مرضیه............
میخوام حرف بزنم...............................
اره میخوام حرف بزنم................................
اینو مرضیه ازم خواسته.................................
میخوام جواب حرفای دوستاشو بدم........................
اما نمیتونم چیزی که تو دلمه بگم............................
نمیدونم چرا نمیتونم به رشتیه تحریر تبدیلشون کنم.........
خوب شاید اینم یجورشه...............
امیدوارام یه روزی بیاد که منم بتونم مثل همسفرم انقدر خوبو جذاب حرفهایه دلمو بزنم.....
به امید چنین روزی.....
راستی داشت یادم میرفت که یه چیزه مهمو بهت بگم عزیزم............
(من قصه عشقو مینویسم)
از طرف من به دختر عموت تبریک بگو...

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388 11:53 نوشته ی مرضیه |


سلام... .

تو قصه یه عشق رو ننوشتی ... اومدم بگم اینکه ننویسی هم یه جوابه واسه خودش... .

انگاری تمام جواب های دنیا رو دادی... . خیلی منتظر ایستادم تا بیای و جمله ایی بنویسی... ولی

نیومدی... .

این بحث رو بی خیال... اومدم یه چند جمله ایی از حرفام رو بگم... . ( ادامه اش حذف شد )

***

می دونم که الان داری موهای خودتو می کنی که چرا همه اینطوری می گن... ولی اگه تو هم اینا رو

می نوشتی همون رفیقات می گفتن که خودتو کوچیک نکن... چون دیدم دارم می گم... . عیبی نداره...

همه درست می گن... . رابطه باید برابر باشه... . باید ببینم افراط کردم یا تو تفریط و یا برعکس... .

یا اصلا رابطه خیلی هم برابره... .

وقتی می آم که جوابم رو پیدا کنم... . پس تا وقتی جوابمو پیدا نکردم خبری از من نیست که نیست... .

 

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388 0:6 نوشته ی مرضیه |


 

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388 13:14 نوشته ی مرضیه |


سلام... .

این چند وقته که زود به زود آپ می کنم دلیلی نداره جز اینکه از چند وقته دیگه قراره همسفرم بیاد و

بنویسه اینجا (کناره هم ) واسه همین نمی خوام موضوعات گذشته رو دوباره و چند باره توضیح بدم... .

البته توی این دوره ی طولانی که با هم هستیم و در کنار هم اون همه ی چیزا رو می دونه و تنها چیزی

که نمی دونست هم هفته گذشته براش گفتم تا بعدا که از دیگران شنید متوهم و گیج و منگ به حساب

نیاد... . چیز پنهونی ازش ندارم و فکر می کنم به احتمال چند درصد اون هم نداره... . اگه داشته باشه

بیاد میگه... . این جمله ی آخرم رو با توجه به شناختی که دارم ازش می گم... .

( گاهی التماس می کنم ناگفته ها رو بگه ٫ نمی گه ٫ می زاره ۷-۸ روز بعد برام می گه )!!!

می خوام چهارمین نامه رو هم براش بنویسم... پس شروع می کنم... .

 

سلام به تو... .

حرفهایی که اون بالا نوشتم واسه تو و دختر عموم و هانیه و لیلاست... . چون خواننده های وبلاگ که منو

می شناسن فقط اینان... . می دونی من زمانی نوشتن تو این صفحه رو کنار گذاشتم که بحث این پیش

اومد که من بصورت کمک اینا ور می نویسم و گفتی که معنی نداره که من همه چیزم رو بنویسم... .

ولی نوشتن های من نه درخواست کمک بود نه چیزی... . یه سری دل نوشته هایی بود که فکر می کردم

و فکر می کنم هنوزم خودم رو آروم می کنه... . نمی دونم الان چرا دارم می نویسم... به چه نتیچه ای از

حرفایی که بینمون زده شده رسیدم ... ولی یه چیزی رو تا عمق وجودم دارم حس می کنم و اونم این که

وقتی دارم می نویسم بهتر می تونم درک کنم که کی بودم و کی هستم و کی قراره باشم و حالا تنها

عشقی که دارم کیه... . می دونی زمانی این وبلاگ رو ساختم که نمی دونستم احساس بچه گی رو

کجا باید جا بزارم... دارم اعتراف می کنم گذشته ایی که داشتم رو تو نوشته هام جا گذاشتم تنها واسه

اینکه طعم روزا رو بفهمم... . من واسه تو می نویسم چون گفتی تنها همدم و ناجی زندگیت این

نوشته هاییه که به قول همه تکراریه... . هانیه می آد اینجا رو می خونه٫ زینب می خونه ٫ لیلا می خونه

و تو هم می خونی... . یعنی آدمایی که همشون از من بزرگترن و با تجربه تر... . غریبه ها هم می خونن

و می گن عالیه ٫ خوبه ٫ آفرین ٫ بده ٫ مزخرفه و اینا... . چی عالیه ؟ چی خوبه؟ چی بده؟ چی مزخرفه؟

اینکه من توی زندگیم فشارها رومه و دارم خرد می شم خوب و عالیه؟؟؟ یا اینکه من دارم می نویسم تا

آروم شم و زندگی کنم بد و مزخرفه؟؟؟ ... . باور می کنی خودمم نمی دونم این حرفها یعنی چی؟؟؟... .

گیجم... . گیج و داغون... . همین... .

 

پ.ن۱: اس ام اس و اینا ندادی ٫ گفتم شاید می آی اینجا... نیومدی... .

پ.ن۲: تو مپندار که خاموشی من ٫ هست برهان فراموشیه من!!!

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388 0:11 نوشته ی مرضیه |


سلام عزیزم... .

وقتی می دونم زندگی کردن آخرش مرگه به خودم می گم چه سخت زندگی می کنم... . وقتی با قدرت

تمام به چیزایی فکر می کنم که بند بند وجودمو تسخیر کرده می فهمم اگه عاشق باشیم و زندگی کنیم

نصف ماجرا حله... .

می دونی الان که دارم اینجا می نویسم نمی دونم که قراره چند دقیقه دیگه چه اتفاقی بیفته... . ولی

انقدر خودم رو مقاوم نشون می دم که بگم من مثه دیوار می مونم... .

الان که دارم می نویسم تنها چیزی که واسه ام مهمه اینه که توی زندگی و اینجا قراره کنار تو تجربه

کسب کنم و با تجربه ها و تو زندگی کنم... . می دونی من الان دارم به این فکر می کنم که چی میشه

همین امشب خدا همه ی لیلی و مجنون ها رو بهم برسونه!!! اگه می رسوند و اگه من اینجا وجودتو

حس می کردم باور کن بی بهانه می گفتم که من خیلی خوشبختم... و اگه همه دنیا می گفتن ما

خوشبختیم دیگه بدی فکر کنم توی این دنیای نفرین شده بوجود نمی اومد... . دوست دارم بیخیال

همه ی این دنیای فانی بشم و تا سر حد جنون خودمو به عاشقی بزنم... . اما همه اش خیال باطله... .

وقتی اینجا نیستی من نقش عاشقی رو واسه کی بازی کنم که باور کنه من و تو عشقمون محکم بهم

وصله؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟... . می دونی حس می کنم وقتی همه ی آدمای دنیا هم رو دارن تیکه پاره

می کنن پس همه گرگن تو لباس میش... .

نظر تو چیه؟؟؟

پ.ن: وقتتو حروم نوشته های من نکن همسفرم تو بی نظیری... تو همون ستاره ی شبایی... .

 

+ نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388 23:37 نوشته ی مرضیه |


سلامی دوباره به همسفر من... .

وقتی می دونم که با تو آرومتر از همیشه ام ٫ نفس عمیقی می کشم و می گم همه چی درست

می شه... . می دونی همه چیزایی که از تو دارم به عنوان هدیه رو شبا موقع خواب می بوسم ...

می دونی بوی تورو می ده... بوی دستای مهربونتو... . دستای گرمتو... . یادته؟ گفتی: وای نی نی ...

دستهات چقدر سرده... چشمام بستم و به خودم گفتم : خدایا این روزا رو ازم نگیر... .

وقتی من آرومم ٫ وقتی می دونم که هیچ بنی بشری نمی تونه من و تو از هم جدا کنه حالم بهتر از قبل

می شه... . می دونم که روزایی که گذشته و نگذشته همه از وجود خداست که انقدر پاک و خوبه که داره

من و تو رو به قله خوشبختی می رسونه... . وقتی می دونم زندگی توی این دنیای پست برام سخته

تنها امیدی که منو از همه راضی می کنه تویی... تویی که با حضورت و عشقت منو تا مرز خوشبختی

می کشونی و منم راحتر از همیشه می تونم توی این هوای کثیف و دنیای نفرین شده ی بی محبت

نفس بکشم... . وقتی می تونم نفس بکشم باز می فهمم که خدایی هست و عشقی هست و

موجودیتی هست... . و اگه هست همه اش کار خود مهربونشه... . اون موقع دیگه مهم نیست چند صد

هزار نفر عاشق تو و رنگ چشمات و محبت هات و هیکلت و جذابیتات بشن... اون موقع می فهمم من

دارم به جدیت عشق کسی رو روی دوشم و زانو هام حمل می کنم که خدا عشقشو بوجود  آورده و اونو

کرده تک ستاره ی شبای مهتابی من... . واگه تو قلم منو دوستداری واسه اینه که اون خدایی که مارو

بهم وصل کرده و از عشقش به ما هم داده تا عاشق باشیم و از این عشق پاک و مقدس استفاده کنیم

می دونسته که من و تو چقدر وجودشو عاشقونه پرستش می کنیم... . ما دوریم... واسه اینکه خدامون

نمی خواد این عشق پاک خراب بشه... . پس ما هم باید راضی باشیم به رضای اون... .

اگه همه دارن در مورد من و ن.... حرف می زنن مهم منم که به جز تو کسی رو توی قلبم راه ندادم... .

می دونم حرفهام رو باور داری... . یادته سر یه موضوعی گفتی پس تو هم بهم مدیونی و قرار بود

فلانی اس ام اس ندی و دادی؟ می دونی من به جون تو یادم نمی آد نگفته باشم بهت ولی اگه هر چی

اینطوری و این سبکی یش اومده که من حضور ذهن ندارم واقعا اینجا توی یه فضای مجازی ازت معذرت

می خوام... . اگه کوتاهی کردم # اذیتت کردم # حرفی زدم ناراحت شدی و ... واقعا معذرت می خوام... .

واسه تک تک ثانیه هایی که کنارمی و با منی و بهم دلگرمی و آرامش می دی ممنونم... .

اینا حرفایی بود که پیش از این ها باید می گفتم... . حالا هم دیر نیست ... اسمشو بزار ناگفته ها... .

تنها همین... .

 

+ نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388 1:13 نوشته ی مرضیه |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

... اینجا یه دل خسته وجود داره
... یه دل عاشق
... یه دل داغون
... یه دل پر از حرف
... من اینجا با عشقم همراهم
... همین


اول راه
پست الکترونیک



حرفای قبل

آذر 1388

آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388



همراهان

نيمه پنهان
جووني
گل رز و نوشته هاي خط خطي
درد دل وحرفاي دل
دل نوشته هاي يه آدم احساساتي
كلبه كوچك دو عاشق
ساحل نشين كشتي شكسته
دوست آن است كه يار باشد نه خار
همه چي
در دل من
ساكن شهر غم
انتظار خبري نيست مرا
دست نوشته هاي من
عشق اساطيري
ساده دل
صدای دل
کلیپ و عکس
یاوران مهدی
سرزمین عکس و جک
كانون قرآن ميثاق
عشق آسمونی
لیلا
ba man az ESHGH begoo
هر چه دل تنگت می خواهد بگو
تقديم با عشق به تو
غم تنهايي...
اگه بدوني چقدر دوستت دارم...
نوشته های دوست گلم امیر
دوست يابي


    تعداد بازديدها:

Night Skin:طراح قالب
POWERED BY: BLOGFA.COM

RSS