|
سلام...
چهارشنبه ۲۶/۱/۱۳۸۸ ٬ ورود من به سن ۱۶ سالگیه... . چه زود گذشت ۱۵ بهار از زندگیم با همه ی خوبی ها و بدی هاش... . کی باور می کرد مرضیه٬ همون مرضیه ی ۵-۶ سال پیش٬ خودش٬ زندگیش خیلی زود عوض بشه... لحظه های پاک و خوبش ٬ بشه غم٬ ناراحتی و درد... . کی باور می کرد؟ کی باور می کرد بتونه بازم زندگی کنه؟؟؟ ای کاش همون ۸ سال پیش که همه چی داشت تموم می شد دوباره روزام جون نمی گرفت... آرزوی پارسالم رو خوب یادمه... نرسیدن به سال بعد... سریع مامان همون موقع دعوام کرد که تو نباید اون آرزو رو می کردی... . من؟؟؟ آخه من که زندگی رو دوست ندارم چرا بازم سال به سال با همه ی تکرار هاش باید زندگی کنم؟ نکنه من بدنیا اومدم تا تکرار بشم؟ نه... این جمله درست نیست... من بدنیا نیومدم که تکرار بشم... بدنیا اومدم که امتحان بشم و زجر بکشم... چرا؟؟؟ چرا همه اش من؟؟؟ نمی دونم... دیگه نمی دونم... تولدم؟؟؟ آره همه یادشونه که چه روزیه... اما مهم اونایی هستن که یادشون باشه چجوری بدنیا اومدم... . من که دوست نداشتم بدنیا بیام... نمی دونم که مجبور شدم یا مجبورم کردن... . آخ که مدتهاست یه نفس عمیق نتونستم بکشم... یه چیزی مثه یه غده تو گلوم گیره... اما نمیشکنه... خیلی بغض چیز بدیه... . نمی دونم اگه ۱۶ سالم شد چیکار کنم... یعنی هیچ برنامه ایی دیگه واسه آینده ندارم... جز یه ترس... ترس از بزرگ شدن... . البته اونم که اسمش برنامه نیست ٬ همراهه... . دعا کن٬ هم تو که داری اینو می خونی هم همسفرم که بتونم بدون کمکی جلو برم... . نمی خوام ٬ نمی خوام که کمکم بشه این صفحه کلید ٬ بشه این آرامشی که از نوشتن می گیرم... دعا کنم بتونم خودم جلو برم... فقط خودم... با کمک یه خالق ... نه مخلوق... . پی نوشت: پ ـ ن ۱: چهارشنبه روز تولدمه... . پ ـ ن ۲ : همسفرم هم حالش خوبه ٬ این جواب اونایی بود که نظر خصوصی گذاشتن که همسفرم حالش چطوره... . پ ـ ن ۳ : دعا فراموش نشه... . همين... . + نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388 15:59 نوشته ی مرضیه |
سلام...
امروز اومدم تا خودم و همسفرم رو از این افکار بیارم بیرون... . کمکم می کنید؟؟؟؟ سلام فلانی... خوبی؟ منو که یادته پسر؟؟؟ ٬ آره حتما هم یادته... من رو که نه ... ما رو... سوگلی / من / پری / مهرناز / و ... رو... . من؟؟؟ آره ٬ من همه چیزا رو یادمه ٬ حتی اون گریه ی شبا رو که هق هقش همه رو بیدار می کرد٬ گریه هایی که واسه بودن تو ٬ توی ایران ٬ کنار ماها بود رو یادمه... . همیشه فکر می کردم آدمایی که تن و گوشتشون ایرانی نیست از انسانیت و معرفت چیزی می فهمن... . آخه من میون کسایی بودم که نه می دونستن انسانیت چیه ٬ نه معرفت... . من فکر می کردم لااقل تو می فهمی... اون آرمین *** که نمی فهمید... اونم دوست تو بود دیگه ٬ نباید ازش توقع زیادی داشت... . خودتو یهو تو زندگی من و بقیه جا دادی ٬ می دونم که می دونستی نمی خواستمت٬ واسه همین بود که حتی یه بار هم هوس بودنت اینجا به سرم نمی زد... . من مطمئنم که همسفرم ٬ مهدی هم طاقت شنیدن این حرفا رو نداره... پس تو خجالت بکش... . خانومی ٬ نازنینم٬ عشقم ٬ من دوستت دارم اینو باور کن... . هه... من که می دونم تو منو دوست نداری٬ پس اون دخترای **** سفارت کیان؟؟؟ عسلم٬ اونا دوستای معمولیمن٬ تو دوست فابمی خانومی... . بگم؟ فلانی بگم تو چقدر *** بودی؟ بگم؟؟؟ ببین کاری باهام کردی که مجبورم بگم... . خانومی ٬ به سوگلی سلام برسون... اون خیلی ناز و پاکه... دوسش داشته باش... . باشه... خانومی ٬ بیا دیگه رفیق نباشیم... باشه؟؟ باشه... خانومی ٬ *** خوردم... بیا بازم باهم دوست باشیم؟؟ بی تو من ا..ر..*..ا..* نمی شم... . تو نمی دونستی که من دوستت ندارم؟؟؟ آخه آدم *** تو خودتو بازی دادی نه منو... . من که دوستت نداشتم ٬ اون موقع هم که با پسری دوست نبودم... پس تو تو زندگیم مهره ی زیادیی نبودی... تو کم هم نبودی... می دونی تو اصلا توی زندگیم نقشی نداشتی... . توخودتو بازی دادی... . می خوای بازم از بودنت تعریف کنم؟؟؟ چند هفته یه بار زنگ می زدی٬ هر روز میل می زدی... . عکس می فرستادی با دخترای اسپانیایی... لاو تو لاو... کنار دریا... تو پارتی... تو رستوران... . یادته یه بار وسط هفته زنگ زدی من مجلس ختم یه دوست بودم و تو پارتی٬گفتم؟ چته٬ رو فرم نیستی گفتی مستم... تا خرخره خوردم... دارم می میرم... ولی خیلی خوشحالم... . صدای آهنگ های دستگاه دی جی آرمین هنوزم تو مخمه... هنوزم صدای جیغ زدن تو که آهای من دوستت دارم هم تو مخمه... . **** تو اینا رو نمی فهمی... . یادته یه بار گفتی بابای من انقدر مایه داره که اگه ۱۰۰۰ سال هم بخورم و مست شم و برم آسمون بازم خرجم می کنه؟؟؟ ... بهت چی گفتم؟؟ گفتم پسر ٬ تا کی؟؟؟ تا کی مست شی و بری آسمون؟؟؟ یه وقت دیدی دیگه آسمون تورو پس داد به بابات ها... . هفته بعد که طبق عادت می دونستم زنگ می زنی ٬ زنگ نزدی... به جاش پری زنگ زد... گفت این یارو داره اس ام اس می ده که سوگلی که نشد ٬ مرضیه هم که پا نداد ٬ بیا با من باش... بهت حال میدم ا... پری چی بهت گفت؟؟ گفت خاک بر سر ما دخترا... هه ... پسر کی این رو بهت گفت؟ کسی که خودش این همه پسر رو تا حالا تا دم چشمه برده و تشنه برگردونده... . باهات دوست شد!!؟؟... . مهرناز چی؟؟؟ آرمین می گفت : یه میس به مرضیه... یه میس به مهرناز... یه میس به پری... یه میس به هزار نفر دیگه... . یادت می آد؟ گفتی سلام خانومم... هنوزم باهام قهری؟ بعد چند وقت؟ بعد ۲ ماه... . آخرین بار هم همین امروز ظهر بود که باز میس کال زدی... دوباره یادم اومد... به حال خودم زار می زدم که تو و اون آرمین *** می خواستین ما رو بازی بدین... اونم چه آدمایی رو... کسایی که واقعا خرن... کسایی که اول بهت فوش دادن... بعد باهات رفیق شدن... واقعا انگار ما طلسم شده بودیم... اونم توسط یه جادوگر... . پ.ن۱: قابله ذکر که همسفرم جریان این رو می دونه... . پ.ن۲: من اینا رو نوشتم که فقط یه کمی احساس راحتی کنم٬ بدونم که گول نخورم ... . پ.ن۳: نوشتم که همیشه مرور کنم که یه تار موی ایرانیا بهتر از ۱۰۰۰ تا تار موی این خارجی های ***صفته... ٬ البته نه همشون... . پ.ن: تو ی زندگی سخت نگیرید این نیز می گذرد... . + نوشته شده در دوشنبه هفدهم فروردین 1388 17:36 نوشته ی مرضیه |
ـ سلام... .
ـ خیلی خوشحالم که اینجا می تونم بنویسم... . ( البته با کسب اجازه از عشقم )... . ـ وقتی می تونم بنویسم ٬ دیگه نگران نیستم ٬ حس می کنم خالی شدم ...! ـ اولین طعم بوسه ی عشق رو یادته؟ ؟ ؟ ... . خیلی عاشقانه و دوست داشتنی ٬ دستای گرمت تو ـ دستام٬ خیس عرق بودم ... خیلی عاشقانه وجودتو حس می کردم... تنها چیزی که کم بود یه ـ موسیقی لایت بود و یه نم باروون ... ! ( خیلی قشنگه وقتی من و تو با هم فکر می کنیم ... ) ـ همیشه آدما چیزایی دارن واسه ننوشتن ٬ اما من همیشه همه چیزا رو می نویسم... . ـ چون می دونم نوشتن کمک می کنه که بتونم درست فکر کنم٬ زندگی کنم٬ به نوعی احساساتم رو ـ سبک می کنه... ! ـ اینا رو می فهمی همسفرم؟؟؟... . + نوشته شده در دوشنبه دهم فروردین 1388 17:2 نوشته ی مرضیه |
ـ سلام... .
ـ بازم کسی می نویسه که وقتی دستش به روی صفحه کلید می ره احساس آرامش و امنیت می ـ کنه... ـ کسی که دیگه موقع فکر کردن به عشق دستاش نمی لرزه... بدنش هم سرد نمی شه... . ـ کسی که یه موقع همه بهش می گفتن دیوونه... کسی که دنبال کسی بود که اصلا وجود نداشت... ـ کسی که حالا ۱ سال و ۸ ماه و ۲۰ روزه عشقش رو پیدا کرده... . ـ یادته؟؟؟ ـ یادته آخرین باری که تو این صفحه نوشتم از همه خداحافظی کردم... از داداشی... از پریسا... از حسرت ـ از بقیه آدمای وبلاگم... یادته؟؟؟؟؟ یادته چه ساده همه تنهام گذاشتن... با یه خداحافظی همه رفتن... ـ به قول حسرت آخرش یه خداحافظی ساده است... یادته این خداحافظی شد ۱سال تنهایی... . ـ یه سال ننوشتم... یه سال همدمم شد یه دفتر... . ـ نه...شما ها بی معرفت نبودید... حق داشتید... . اینا گله گی نیست... حرفای تکراری هم نیست... . ـ ایندفعه من واسه خودم می نویسم و عشقم... . ـ کسی که این همه مدت بود و اما من حس می کردم نیست... یعنی مال من نیست... . ـ کسی که توی این راه همه اش پیشم بود و اصلا تنهام نزاشت... . کسی که کمکم کرد به هر چی که ـ می خوام برسم حتی به خودش... . حالا من تنها نیستم... عشقم پیشمه... . با اینکه کمی از هم ـ دوریم اما عشقش همیشه با منه... . انقدر بهم نزدیکه که حتی صدای قلبش رو هم می شنوم... . ـ اسمش رو بزاریم چی؟؟؟؟ یه عشق اساطیری و پاک؟ یا یه همسفر خستگی ناپذیر؟... . ـ هر کی هست و هر چی هست مثه بقیه نیست... . حتی اگه یه روز هم صداشو نشنوم اونو اینجا حس ـ می کنم... . *** ـ عشق من حدود ۱۷ سالشه ٬ اسمش هم مهدی ٬ یه همسفر خوب و مهربون... . یه آدم با یه دنیای ـ پاک... . من اینجا راجع به خودم و مهدی می نویسم... ! ـ فقط همین...!!! + نوشته شده در یکشنبه دوم فروردین 1388 15:3 نوشته ی مرضیه |
|
| ||||||