|
سلام... .
دوری... همیشه فاصله هایی هست که من و تو رو عاشقتر کنه... . یه کسی اونقدر خودشو باور کرده که دست به آرزو هایی زده که واسه سنش زوده و بدون پشتوانه است... من بهش راه و بیراه می خندم و می گم عمرا... . ته دلشو خالی می کنم ولی اون مصمم تر ادامه می ده... . شاید می خوام موفق بشه... با اینکه اونم کم نمی آره و این آیه ی یاس خوندن ها رو می زنه توی سرم... . ولی... ولی من از نیت خیرم که موفق شدنشه حرفی براش نمی زنم... . می دونم که یه روزی سرش رو بالا می گیره و میگه مرضیه ٬ من موفق شدم... . دیدی؟... . توی یه جای دیگه من نقش اونم... کلی آرزو های بزرگ دارم... همه می خندن و میگن امکان نداره... ولی من مصمم تر میشم... . ایندفعه نوعش فرق داره... اونا قصد اصلیشون مخالفت و دور کردن من از تصمیمه نه قوی کردن اراده ی من... . ولی مطمئنم یه روزی منم با غرور به همه می گم موفق شدم... . *** مصلحتها رو در نظر نمی گیرم... می چرخم... به خودم می گم نکنه همسفر قراره غافلگیرم کنه که یه کمی توضیح کارهاشو نمی ده... ولی باز به این می رسم که نباید رویاهام رو قاطی واقعیت های زندگیم کنم... . همسفرم همچنان صبوری میکنه... می دونه که هرچی داد و قال کنه کاری پیش نمی ره... . تنها پناه گریه های شبانه ی من باز میشه گوش اون... . ( دوری... ) ... . می خندیم و گاهی هم من گریه... جدیدا اون رو نمی دونم... . تازگی ها یادم می ره چیکار کنم که بتونم یه قدم جلو بردارم... . مثه بچه ایی که داره راه میفته و از هرچیزی واسه ایستادن استفاده می کنه... حتی دست یه بزرگتر... . چقدر نیاز دارم به دست یه بزرگتر که کمکم کنه تا بتونم قدمی بردارم... انگاری توان ندارم که راه برم... . نیاز دارم به کمک خدا و یه بنده اش و عشق و محبت همسفر... . پ.ن۱ : خدایا کمکم کن که بتونم راه برم ٬ قدمی بردارم تا آسوده بشم از این همه مشکل... . پ.ن۲ : می دونم هنوزم داری صبوری می کنی و ادامه می دی... تو عشق و محبتت هست ٬ منم از امروز اراده ام و عقلم رو می زارم وسط ... . همین... . + نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388 16:45 نوشته ی مرضیه |
سلام... نمی دونم وقتی دارم از روی ناراحتی یه چیزایی سر هم می کنم واسه نوشتن بعدش چی ازش در بیاد ولی پست قبل یکی از اون پستهایی بود که دوستش نداشتم و فقط از روی ناراحتی از این حکمتها نوشتم... . وقتی زندگی می کنم ٬ شاید فکر نمی کنم که من خوشبختم چون خدا رو دارم و دو تا از بنده های مهربون خدا رو... . امروز فهمیدم که من به شخصه کلی چیز توی زندگی دارم که می تونه بهم امید دوباره نو شدن رو بده... مثل مامان مهربونم و همسفر بی نظیرم... . مثل همین نعمتی که دارم که بنویسم و اینجا و توی این محل خودم رو از شر افکارم خلاص کنم... . یا اصلا بزرگترین چیز همین خدا... که خیلی بهم نزدیکه ... حتی نزدیکتر از قبل... . وقتی به چیزایی فکر می کنم که تموم کنم این زندگی رو ٬ سریعا به دادم می رسه و بهترین ها رو نصیبم می کنه... . این چند وقته یه کمی حال و روز درست و حسابی نداشتم ٬ نه از نظر روحی و نه از نظر جسمی... . به خیلی ها حرفایی رو زدم که می دونن از ته دلم نگفتم ( نه همسفرم؟؟ ) خیلی کارها رو کردم که توی اون لحظه تنها چیزی که آرومم می کرده همین کارها بوده ٬ با اینکه اندکی بعد فهمیدم که اشتباه کردم ... خیلی قضاوتهای اشتباه کردم که بعدا متوجه شدم از ریشه غلط بودن و الا آخر... . ولی حالا که فهمیدم قول دادم همه چی رو درست کنم حتی اگه مجبور بشم روم رو از خیلی ها برگردونم... . هنوزم زندگی خیلی چیزای خوب رو داره که من رو پایبند کنه ... . هنوزم شراطم رو با همه ی بدی هاش و نکاتش دوست دارم... ولی عوضش می کنم... . امروز فهمیدم خیلی ها نگران اوضاع و احوالم هستن... . من بهترم... روحیه ام خیلی بهتر از قبل شده... آرامش خاطر پیدا کردم... حرفی که نیاز داشتم رو از زبون کسی که دوستش دارم شنیدم... و این یعنی قوت قلب و انرژی دادن به من... . امروز فهمیدم ممکنه وقتایی توی زندگیم باشه که تا سر حد مرگ احساس پوچی کنم ولی با حضور دو فرشته ی مهربونی که دارم و یه پشتیبان به این خوبی حتما من برنده می شم... . دو فرشته ی مهربون همراه با خدای بزرگ و خوب سه ضلع مثلثی رو برام تشکیل دادن که سرشار از امید و سعی و تلاش کردن واسه رسیدن به آرزو هامه... . من امروز فهمیدم حتی با حضور یه نفر هم آدم می تونه خوشبختی رو حس کنه... چقدر امروز آرومم... . ممنونم ... . همین... .
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 20:10 نوشته ی مرضیه |
سلام... .
صفحه ی وبلاگ رو باز کردم... دیدم مانیتور سیاه شد و یه سری نوشته پیدا... . راست می گن کسایی که می گن نوشتها و رنگ وبلاگ مشکل داره... . یه دنیای سیاه و توش پر از حرف... . نمی دونم کی قراره من به همون آرامشی که می خوام برسم... . همه چی رو سپردم دست خدا ٬ گفتم فقط تو ٬ گفتم دیگه همه چی با تو ٬ اگه قرار به وصاله ٬ باشه ٬ اگر هم نه بازم قبول دارم ٬ فقط تو باش ٬ وجودت باشه ٬ بقیه اش رو خودت حل کن... . هوا بارونیه... . هر وبلاگی رو که باز می کنم از بوی خوش بارون گفته ... . چقدر از آدمای دور و اطرافم زده شدم... . انگاری همشون دارن دروغ می گن... . وقتی منم قراره توی حصار حرف بزنم می ترسم نرسم چیزایی رو بگم که لازمه بگم... . دیدم عوض شده... . باید عوض می شد که شد... . چیزی تو دنیا وجود نداره که بخوام واسه اش از هرچی که دارم و ندارم بزارم... . همه ی آدمای دنیا مثل هم هستن... . حتی کسایی که فکر می کردم با همه فرق دارن و من رو به خاطر خودم و همین اخلاق می خوان... . همه ی آدمایی که دارن زندگی می کنن فقط منافع خودشون رو می بینن و نشون می دن که عاشقن... . من اینجا منظورم همه است... نه یه نفر خاص... . عشقی که توی وجودمه بیش از این بهم اجازه نمی ده حرفام رو بزنم... . کم پیدا می شن آدمایی که همه ی هست و نیستشون رو پای یه نفر یا چند نفر بزارن... . طرف داره پشت هم دروغ میگه من تظاهر می کنم که اتفاق خاصی نیوفتاده... . عقل و دل آدما داره مدام دروغ میگه و تظاهر می کنیم این که چیز عادی شده... . کم پیدا می شن آدمایی که عقل و دلشون راست بگه ٬ دروغ نگن ٬ عشق و علاقه رو با هم اشتباه نگیرن و خودشون رو فراموش نکنن که چی بودن و چی شدن ... . من فقط می گم خودمون باشیم ٬ خود واقعیمون ٬ و هم رو اونطور که هستیم بخواهیم... من فقط همین رو می گم... . + نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388 12:53 نوشته ی مرضیه |
سلام... .
انگاری یه چیزی من رو وصل کرده به این دنیای مجازی... . دنیایی که می دونی اکثرا آدما توش بهم دروغ می گن ولی تو خودتو خالی می کنی از هر چی که توی دلت تلبار شده و گفتنش توی دنیای واقعی و به آدما تنها چیزی که به همراه داره یه خنده ی مبهم و بی معنیه... . تازگی ها حرفهایی که می زنم یه جورایی از روی دلمه نه عقلم... . واسه همینه من می گم و تو منظورم رو معکوس می گیری و یه عالمه توضیح می دی و نه و نو در می آری... . می دونی مهم نیست که چند قدم مونده به اینکه من از روی عصبانیت و به قولی از روی افسردگی حاد ! خودم رو همراه افکارم بفرستم ته دره... ! مهم اینه که حالا که هستم یه فکر به سرت بزنه که فردا ٬ تو و بقیه نگید حیف شد!!!... من وقتی عمیقترین کلماتی که توی وجودمه رو می آم و می گم یا واسه خودت می گم ٬ می دونی با چه جمله ایی رو به رو می شم؟؟؟ دیوونه ی دوستداشتنی... . ( متنفرم از کلمه هایی که بی منظور و بی دلیل واسه هم مدام سوار می کنیم و قدرت پیاده کردنشون رو نداریم ... . ). درخواست اینکه تو همه ی حرفاتو به یه نفر بزنی یه کمی غیر معمول برام بنظر می آد... . آخه بعضی ها اون جمله ی همیشه گی رو می گن و خودشون رو خلاص می کنن... . نمی خوام سر باره کسی باشم... . نمی خوام کسی کمکم کنه... نمی خوام دیگه هر حرفی رو بزنم... نمی خوام حرفای توی دلم رو واسه تو و بقیه بگم... . نمی خوام دیگه... . نمی خوام مشکلاتم روی شون های دیگران هم قرار بگیره تنها به جرم اینکه ما همه آدمیم و از انسانیت بویی بردیم و باید بهم کمک کنیم... . نمی خوام دیگه... . نه... نمی خوام... نمی خوام موج ساقی بازی و معرفت فردینی واسه هم برداریم... . مشکلات من واسه خودم ٬ اما ... . اما تو هم حرف بزن... تو هم بگو... . ببین توی همین صفحه نگاه کن... . حسش کن... . ببین چند قدم مونده به رسیدن به بی انتها ترین لذتهایی که تو عقلته نه تو دلت؟؟؟... . تجربه ی سردی هوا رو داشتی؟؟؟... . همیشه حسهای من واسه من مثه همون ژاکتی هست که بدنم رو از سرما محافظت می کنه و به عضلاتم یه حس بی نظیر می ده... . گفتم سرما... چقدر امشب این صفحه کلید به دستای سردم گرما می بخشه... . چقدر هوا سرده ... تو چند قدمیه من هستی امشب؟ ... . پ.ن۱: سردیه هوا ٬ غم همیشگی دلم ٬ نبودنت ٬ ندیدنت ٬ قهری که امشب باعث این نوشته ها شد ٬ چند قدم مونده به پاک شدن؟ پ.ن۲: وقتی رنگ و روی وبلاگ عوض میشه که بتونم یه پستی توی مایه ی توی اوج بودن بنویسم... . پ.ن۳: گیجم ٬ توی حصار نوشتم ٬ نه؟ پ.ن۴: چند قدم به خدا نزدیکی ٬ هر چقدر که نزدیکی اگه امشب حسش کردی ٬ بهش یادآوری کن که یه بنده ایی بدجوری داره له میشه... . پ.ن۵: امشب همه ی خاطرات عاشقانه رو مرور کردم٬ چقدر دلم می خواد یکشیون رو به تصویر بکشم اونم بی پروا و بدون در نظر گرفتن چیزی... نظرت چیه؟؟؟ همین... . + نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388 20:8 نوشته ی مرضیه |
سلام... . من اینبار اومدم تا بگم که هنوزم ادامه داره روزایی که تو حرف نرنی و با نگفتن منو متقاعد کنی که روز از نوست و روزی از نو... . وقتی من خصوصی ترین حرفام رو توی شیارهای مغز و استخونم جا می دم که بیام و بنویسم ٬ اما نه خیلی واضح ٬ پس انگاری حرف خاصی رو جایی رواج ندادم... . تو قصه های عشقتو مال خودت نگه می داری و من به بعضی ها می گم اما توی یه حصار... . چون می خوام خودم نباشم و بی تجربه گی... . می خوام که شکست نخورم و با تجربه های دیگران هم جلو برم... . (( بی عقلی با بی تجربه گی زمین تا آسمون فرق داره )) !!! پس اشتباه نکن یه وقت... . توی این نوشته می خوام همه ی حرفام رو توی چهارچوب بگم و نه بیشتر... . و شاید کمتر... . اگه همه دنیا بهت گفتن که کی هستم ٬ مثه من هنوزم چشم به بی انتهایی می کشی؟؟؟... . اگه گفتن دروغه ٬ سر تا پاش ٬ چشمتو به دنیای جدیدی باز می کنی؟؟؟... . هنوزم حاضری داد بزنی و بی استدلالی حرفای منو واسه ام بگی نه به دیگران؟؟؟... . همه چی دلیل داره... . حتی بودن من توی این دنیا و توی این وبلاگ و توی قلبت... . حصار های چشماتو بشکن و به دور دستها نگاه کن ٬ اگه همه ی دنیا خودشونو به دل روشنی و کوری زدن تو باور نکن و مثه اونا نباش و به انتها نگاه کن... . به همه ی دلایلی نگاه کن که گفتنش صد ها هزار فرسخ بوده و تو شنیدی ٬ اونم از زبون همین صاحب قلم... . و اگه هنوزم صاحب نظری ٬ استدلال های این صاحب قلم رو باور کن... . هنوزم همه ی ما می تونیم بزنیم توی خط روشنفکری . کافیه از هر دو چشممون استفاده کنیم ... هم چشم دل... هم چشم ظاهر... . منظورم این نیست که با عقاید هم بجنگیم... . من فقط می گم داریم توی دنیای پیشرفته ایی زندگی می کنیم که موشک و هواپیما و ماهواره و ... می سازه و شاید فردا بتونه احساس من و تو رو هم شبیه سازی کنه که شاید تا این دقیقه کرده باشه... . پس هنوزم وقت داریم که با علم روز جلو بریم و منطقی باشیم و لجبازی نکنیم سر یه موضوع کوچیک ... موضوع کوچیکی که برای ۲ نسل قبل ما خیلی مهم بوده و حالا واسه ۹۹ درصد ما پوچ و واهیه... . منظورم هم این نیست که غرور و غیرت رو حذف کنیم تا بتونیم راحتر زندگی کنیم... فقط می گم زیر پامونو خوب نگاه کنیم... . و توی لحظه ها به ساعت و تقویم میلادی و اینا هم توجه کنیم که ما کی هستیم و چیا دور و اطرافمونه... . من نمی خوام عقیده ام رو به کسی تحمیل کنم... . و تو هم همینطور... . وقتی هنوز توی دنیا خیلی آدما هستن که در به دره یه تیکه از افکار خشک هم اند ٬ پس به این بی نیاز بودنمون باید افتخار کنیم... . ذره ذره ی حرفای من توی این سطر ها داره جملاتی رو میگه که نگفته بوده... . با دفت بخون... . قبول ٬ من دیگه اینجا حرفی رو نمی نویسم حتی اگه توی همون چهارچوب باشه... . حرف دیگه ایی ندارم... همه ی دلایل ام رو اینجا گفتم... . می رم... . این صندلی رو خالی می زارم... . شاید روزی باز اینجا بشه نوشت... . شاید... . یا حق... .
+ نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388 19:32 نوشته ی مرضیه |
سلام... . دارم چشمام رو گره میدم به ساعت هایی که داره می ره و می آد... . و به کسانی که حرف می زنن و هر چی که لازمه رو می گن... . تو حرف نمی زنی ٫ تنها چند خط با هزار نقطه می نویسی... . اونا معنی این نقطه هایی رو که آخر جملاتت گذاشتی رو نمی فهمن و من خوب می فهمم که اینا چیه... . اگه من سه تا نقطه می زارم به نیت اینکه حرف زیاده و اما زمان و مکان بهم اجازه نمی ده که بگم تو هزار و یه نقطه می زاری واسه اینکه نمی تونی حرفاتو به رشته ی تحریر تبدیل کنی... . و من اینو خیلی خوب درک می کنم... . وقتی من با هزار تا فکر می آم و می نویسم ٫ به این فکر نمی کنم که آخرش چی میشه به این فکر می کنم که نظر تو و هانیه و لیلا و از همه مهمتر دختر عمو چیه... . گفتم مهمتر چون اون منو می شناسه و ما یه جورایی هم خون به حساب می آییم... . ( خب فامیلیم دیگه... دختر عمومه )!!! تو اگه پاکترین جملات رو از خط به خط کتابا پیدا کنی و بیای و اینجا بنویسی من به علاوه اینکه حس و حالتو نمی فهمم ٫ تازه استفراغ مغز آدمای دیگه رو می خونم نه حرفای پاکی که تو توی اس ام اس ها میزنی رو... . اگه من الان اومدم و دارم این خرده نگفته ها رو می گم ٫ فقط می خوام بدونم حقمه به جرم افراط یا تفریط توی نوشتن عشق ٫ منو به قاطر تشبیه کنن و یا بگن دختری مثه من ندیدن؟؟؟ واقعا حقمه؟؟؟ + نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388 16:44 نوشته ی مرضیه |
حذف شد *** می دونی من به خودم گفتم بزار اول بی خیال این افراط و تفریط بشم... حرفاتو بشنوم بعدا بیام ببینم که کی افراط کرده و کی تفریط... واسه همینه که اینجام... . تو نوشته هات من هیچی نفهمیدم... می خواستم کاملا واضح بنویسی تا بفهمم حرفت چیه... . اجباری نیست ٫ اگه می خوای ننویس... . می دونی کسی مثل هانیه و دختر عمو و لیلا با تو دشمنی ندارن که ٬ می خوان که زندگیمون ( اگه قرار باشه با هم زندگی کنیم ) نشه فقط التماس به کنار هم بودن... . اونا دارن درست می گن ٫ من نباید جوری رفتار کنم که التماس بنظر بیاد و همین طور هم تو... ما قراره مکمل هم باشیم ( اگه قرار باشه با هم زندگی کنیم ) ٫ نه فردی تو لباس مکمل بودن... . نه یه فرد تنها در عین حال همراه با یه همسفر... . می فهمی منظورم رو؟؟؟ . می خوان که فردا ( اگه قرار باشه با هم زندگی کنیم ) همه اش تو سر هم نزنیم که ببین تو عاشق من بودی ها و اگر نه من که این همه عاشق داشتم ٬ تو خودتو جا کردی تو زندگیم ٬ تو نزاشتی من جوونی کنم و اینا ... . اینا میشه نتیجه همون التماس کردنا... . من به شخصه آدمای خوشبخت زیاد دیدم... آدمایی که با هر نفس دارن عشقو توی وجودشون بیدار تر از قبل می کنن ... . نمی دونم دیگه چی بگم... . من حرفامو زدم... . حالا منتظر می مونم که تو هم همه ی حرفاتو توی یه پست کامل بگی تا من نتیجه گیری کنم افراط بوده یا تفریط ٬ ٬ که بتونم جواب همه رو با سربلندی بدم که آیا تفریط بوده و از طرف کی و آیا افراط بوده و باز هم از طرف کدوممون ٬ من یا تو؟؟؟ ... . منتظرم... . + نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388 20:55 نوشته ی مرضیه |
سلام..... + نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388 11:53 نوشته ی مرضیه |
سلام... .
تو قصه یه عشق رو ننوشتی ... اومدم بگم اینکه ننویسی هم یه جوابه واسه خودش... . انگاری تمام جواب های دنیا رو دادی... . خیلی منتظر ایستادم تا بیای و جمله ایی بنویسی... ولی نیومدی... . این بحث رو بی خیال... اومدم یه چند جمله ایی از حرفام رو بگم... . ( ادامه اش حذف شد ) *** می دونم که الان داری موهای خودتو می کنی که چرا همه اینطوری می گن... ولی اگه تو هم اینا رو می نوشتی همون رفیقات می گفتن که خودتو کوچیک نکن... چون دیدم دارم می گم... . عیبی نداره... همه درست می گن... . رابطه باید برابر باشه... . باید ببینم افراط کردم یا تو تفریط و یا برعکس... . یا اصلا رابطه خیلی هم برابره... . وقتی می آم که جوابم رو پیدا کنم... . پس تا وقتی جوابمو پیدا نکردم خبری از من نیست که نیست... .
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388 0:6 نوشته ی مرضیه |
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388 13:14 نوشته ی مرضیه |
|
| ||||||